فیودور داستایفسکی ، نویسنده ای عصیان زده

-فیودور داستایوفسکی : زادروز ۱۱ نوامبر ۱۸۲۱ – مرگ ۹ فوریه ۱۸۸۱ میلادی -او توجه خاصی به عقاید زیگموند فروید داشت
-مقایسه ی همیشگی او با ویکتور هوگو نویسنده ی فرانسوی هم زمانش
-خالق شخصیت راسکولنیکوف
-معروف ترین آثار” یادداشت‌های زیرزمینی – جنایت و مکافات – ابله – برادران کارامازوف – جن‌زدگان”
-پلیس مخفی در روز ۲۲ آوریل ۱۸۴۹ او را به جرم براندازی حکومت دستگیر کرد
-رمان قمارباز را در ۲۶ روز نوشت. برای دیکته کردن این رمان خانم تندنویس جوانی را استخدام کرده بود
-مانند خیلی از شخصیت های آثارش خودش نیز درگیر بیماری صرع بود
-رمان «برادارن کارمازوف» به عقیده ی بسیاری شاهکار داستایوفسکی است و بعضی نیز آن را یکی از چند شاهکار دراماتیک تاریخ می دانند
-در ۱۸۷۸ پسر دوم او «آلکسی» در سن ۴ سالگی و در پس یک حمله ی صرعی بدخیم فوت می کند

142_داستایفسکی داستایوسکیزندگی نامه داستایفسکی
فئودور داستایوفسکی در سال ۱۸۲۱ در مسکو متولد شد و در ۱۸۸۱ در سن پترزبورگ در گذشت. پدرش پزشک بود و در سال تولد او به مسکو منتقل شد و به عنوان پزشک بیمارستان مستمندان منصوب شد. او ظاهرا مردی خودساخته بود گو اینکه خانواده ی او از «اشرافیت ورشکسته » بوده است و نام هایی از آن ها چه در جهت بدی و ضلالت و چه در نبوغ و نیک نامی باقی مانده است. پدر فئودور گویا به شکلی از خانواده ی خود فرار کرده و به همت توانایی خود و با کار توانسته خود را «نجات» دهد و دکترای پزشکی بگیرد ولی این پدر در حافظه ی جمعی به عنوان مردی ترشرو، حسود، ستمگر، مستبد و خسیس توصیف می شود. نقش پدر در زندگی فئودور اغلب منفی و در جهت به وجود آوردن فضایی از ترس و وحشت و ناامنی است. مادر بیشتر از حسادت و خساست او رنج می برد.

خوشبختانه مادر فئودور از خانواده ای متوسط و روشنفکر است و روحیه ای ملایم، لطیف، صبور، و هنرمند دارد. به ادبیات و شعر علاقه مند است ( بخصوص پوشکین) و اهل موسیقی هم هست و خوب گیتار می نوازد. متاسفانه این مادر مهربان مبتلا به سل است (معروف است که بیماری سل بیماری رمانتیک هاست!)

خانواده به دلیل وجود مادری بیمار و خسته و پدری که نه تنها اهل آن شهر نیست، بلکه ترشرویی و خست و عزلت طلبی او مانع نشست و برخاست با مردم است، با دیگران معاشرت زیادی ندارد. مادر بالاخره مجبور می شود که خانه را برای درمان و استراحت ترک کند و این ضربه ی بزرگی برای پسرکی ۱۰ ساله است که به مادر وابستگی زیادی دارد. فئودور همیشه از او مهربانانه و عاشقانه یاد می کند و خطوط شخصیتی که در تعدادی از پرسوناژهای زن او می بینیم از آن مادر است، بخصوص اندوه غیرقابل توصیف که همیشه بر چهره ی مادر بود حاکی از نوعی تن دادن به حکم تقدیر و پذیراشدن سرنوشت بود. مادر شش سال بعد فوت می کند و ضربه ی دیگری به فئودور که فقط ۱۶ سال دارد وارد می شود.وی در دنباله ی این حادثه دچار یک حمله ی صرعی می شود، ناگفته نماند که اولین حمله صرعی او نیز مقارن با تشدید بیماری مادر در سن ۷ سالگی بوده است. با تشدید بیماری مادر و بخصوص مرگ او خانواده داستایوفسکی کم کم از هم می پاشد زیرا به خاطر نبودن او، فئودور در سن ۱۱ یا ۱۲ سالگی به شبانه روزی فرستاده می شود. خود فئودور بدون شک لزوم فرار از اتمسفر سرد و تلخ خانه پدری را حداقل به شکل ناخوآگاه حس می کرده است. در سال ۱۸۳۸ در کنکور مدرسه مهندسی ارتش قبول می شود و به شهر سن پترزبورگ برای ادامه ی تحصیل فرستاده می شود. یک سال بعد پدر نیز خود را بازنشسته می کند و در تنهایی و درخود فرورفتگی در اعتیاد به الکل فرو می رود و احتمالا به خاطر رفتارهای خشن به وضع فجیعی توسط موژیک های املاک خود به قتل می رسد.

مطابق شواهد فئودور جوان از شنیدن این خبر بیشتر احساس نوعی تسکین و سبک باری می کند. در رمان «برادران کارمازوف» و از زبان ایوان می گوید: « چه کسی مرگ پدر را آرزو می کند؟!» داستایوفسکی پس از پایان تحصیلات، شغل مهندسی در ارتش را قبول می کند ولی یک سال بعد یعنی در ۱۸۴۴ استعفا می دهد و با نوعی احساس آزادی شروع به نوشتن می کند. در دوران شبانه روزی و سپس تحصیلات مهندسی، فئودور باهوش و مصمم و کنجکاو تنهایی و کمبودهای خود را با مطالعه پر می کند و با تاریخ و ادبیات روس و اروپا بیش از پیش آشنا می شود- به همین ترتیب فئودور به خاطر مشرف بودن منزلشان به بیمارستان مستمندان مسکو با مردم عادی و فقیران و مستمندان که نمونه ی کامل و بارز ملت روس بودند آشنا بود. فئودور از این تجربه ها بعدها در بازسازی شخصیت های رمان هایش بخصوص از نظر روانشناسی استفاده ی کامل می برد. موقعی که او شروع به نوشتن می کند، یعنی پس از مرگ پدر و پایان تحصیلات و کنار گذاشتن مهندسی با وجود سن پایین (۲۴ سالگی) نویسندگان بزرگ روس را می شناسد و با نویسندگان بزرگ دنیا و بخصوص اروپا نیز آشناست. آشنایی او با زبان فرانسه باعث می شود که حتی به ترجمه ی رمان غم انگیز و رمانتیک «اوژنی گرانده» ی بالزاک بپردازد که در سال ۱۸۴۳ منتشر می شود؛ یعنی سه سال قبل از انتشار رمان «مردمان حقیر» اولین رمان داستایوفسکی که شهرت خود را از آن دارد. رمان «مردمان حقیر» در ۱۸۴۶ منتشر می شود. موضوع آن رابطه ای روحی و عاشقانه بین یک زن و مرد جوان عادی و محقر با روحی اصیل و بزرگ است، دختر رویایی و بی آلایش را نامزد مردی ثروتمند و متنفذ کرده اند، «مردمان حقیر» چه می توانند بکنند؟ رمان بر پایه ی دردها و رنج های دو انسان شریف ولی ناتوان در مقابل قراردادهای اجتماعی جابر بنا شده است. همین طور از طریق آن فقر و فلاکت سیاه مردمان سال های ۱۸۴۰ سن پترزبورگ را از نظر می گذرانیم.

این اثر پرقدرت و دراماتیک تحسین یکپارچه ی منتقدین را برانگیخت و می گویند که خواندن آن «نکراسف»شاعر و روزنامه نگار معروف روسی را به گریه انداخت و بعضی ها او را «گوگول» جدید نامیدند. با این رمان واقعیت گرا که شخصیت های آن را اساسا مردم عادی کوچه و بازار تشکیل می دادند در حقیقت آنچه را که «انگلس» در سال ۱۸۴۳ به عنوان انقلاب کامل فرهنگی در اروپا پیش بینی کرده بود توسط داستایوفسکی در رمان روس به وقوع پیوست. انگلس پیش بینی کرده بود که دوران قهرمان بودن پرنس ها و پرنسس ها به پایان رسیده است.

طی همین سال رمان «دوگانگی» منتشر شد که انتقادات ضد ونقیضی را برانگیخت و چندان معروف نشد. این رمان به شکلی مطالعه ی روان شناختی عمیق جوانی است که نه تنها در انتخاب خواسته ها و دانستنی ها و ارزش های شخصی درونی خود و ارزش ها و قراردادهای رایج اجتماع جبار و حاکم در می ماند بلکه به طرف یک دوگانگی شخصیت سیر می کند. شدت عدم احساس امنیت به حدی است که انتخاب را غیر ممکن می سازد. این احساس عدم امنیت فردی به خاطر جو پلیسی و وحشتی که بر اجتماع حاکم است در رمان «صاحب خانه» که طی همین سال ها نوشته شده است نیز کاملا مشهود است.

«بلینسکی» منتقد ادبی و هنری، کتاب «دو گانگی» را از نظر عمق افکار و قریحه نوعی خلاقیت برتر می داند. خود نویسنده نیز بین آثارش «دوگانگی» را ترجیح می داد و آن را دوست می داشت. با انتشار اولین رمان ها و کسب شهرت سریع، فئودور جوان به مجلس های سن پترزبورگ راه یافت. در یکی از این مجلس ها با دختر زیبا و نویسنده ای به نام «آودوتیا» آشنا می شود و سریعا به او دل می بندد که به احتمال زیاد این اولین عشق جوانی او بود. این اولین احساس ایده آل زیبایی و عشق زمان جوانی ناکام ماند ولی فراموش نمی شود زیرا آثار آن را بعد از ۲۵ سال در تصویر روحی و جسمی و شخصیت «آناستازیا» ی رمان «ابله» پیدا می کنیم.

سال ۱۸۴۹ سال زندان و محاکمه ی اوست. در اولین حکم محکوم به اعدام می شود و تا پای جوخه ی تیرباران نیز می رود ( ضربه ای دیگر) ولی تزار او را می بخشد و حکم او به پنج سال تبعید و کار اجباری در سیبری تقلیل می یابد؛ جایی که در کنار سختی ها، سرما، گرسنگی، و بیماری، سفره ی رنگینی از مردم شناسی در مقابل او پهن است. مسلما بدون زندگی کردن با مردم تبعیدگاه نمی توان به قسمت های روشن و تاریک روانشان دست یافت و داستایوفسکی بدون تردید برای خلق بسیاری از قهرمان های رمان های خود از تجربه ی این سال های تلخ بهره برده است. او طی سال های تبعید نیز از نوشتن دست برنمی دارد. رمان های «کودک و قهرمان کوچک» و «ورق پاره های سیبری» از آن جمله اند.

گرایش و همکاری با جوامع سوسیالیستی و انقلابی کم کم جای خود را به گرایش های مذهبی و عرفانی او می دهند و از او یک «اصلاح طلب» برای کسب آزادی و عدالت و یک نویسنده انسان دوست و صلح طلب می سازند. رمان «دوگانگی» در این زمینه نقطه ی عطفی است. در رمان های دیگر او مانند «فریفتگان» گذرهای متعددی بین سوسیالیسم و مسیحیت از خلال شخصیت مهندس «کیریلف» به چشم می خورد. در اواخر زندگی نیز طبق نظر زندگی نامه نویس بزرگ روس «لئونید گروسمان» بحث کهنه ای درباره ی مسیحیت و سوسیالیسم که در زمان جوانی بین او و «بلینسکی» در گرفته بود همچنان در ذهنش ادامه پیدا می کند و تمام عمر افکار و آثار او را تحت تاثیر قرار می دهد. حمله های صرع او در تمام این دوران در شرایط زندگی بسیار دشواری که دارد تشدید پیدا می کنند.

در سال ۱۸۵۴ با خانمی آشنا می شود و چند سال بعد با او ازدواج می کند. این دوستی و وصلت بیشتر بر غم هایش می افزاید و در نوشته هایش از آن زن به عنوان موجودی طماع و سطحی و سبک سر یاد می کند، ولی زندگی سرشار از ناملایمات و بدبختی او را از نوشتن باز نمی دارد. در سال ۱۸۵۹ بالاخره با لغو تبعید او موافقت می شود و به سن پترزبورگ باز می گردد ولی کماکان تحت نظر پلیس باقی می ماند. در این شهر دوباره با محفل های ادبی و هنری رابطه برقرار می کند و حتی یک بار در یک نمایشنامه ی تئاتر بازی می کند. این محفل ها برای آزادی هنر و ادبیات به معنی کامل آن مبارزه می کردند و روزنامه را پایه ای اساسی برای نشر و توسعه ی ادبیات بین مردم می دانستند و بدین علت بود که با کمک آن ها مجله ی «زمان» به وجود می آید. در این ده سال زندان و تبعید و دوری از محیط واقعی خود (ادبی و هنری) نویسندگان برجسته ی دیگر روسی بیش از پیش روی صحنه آمدند؛ «تولستوی»، «تورگنیف» و… که هر کدام سبک واقع گرایانه و انتقادی خاص خود را دارند. داستایوفسکی نیز دوباره به دنبال سبک جدیدی برای نوشته ها و رمان های مردمی خود می گردد و این که چگونه آن ها را به صورت رمان پاورقی در مجله ی «زمان» انتشار دهد. رمان «تحقیر شدگان و آزردگان» و «خاطره ی خانه ی مردگان» اولین بار به این شکل انتشار می یابند. اولی ملودرامی است مردمی و داستان عشقی نگون بخت که در محیط بیمار و ناسالمی به وجود می اید و دومی مجموعه ای از تصویرها و پرتره ی زندانیانی است که نویسنده طی تبعید و دوران زندان خود در سیبری با آن ها برخورد یا زندگی کرده است، خود او درباره ی آن می گوید «چقدر کشف طلای شخصیت عمیق و قدرتمند و با شکوه بعضی از آن ها در زیر سیاهی مطبوع است!» داستایوفسکی از نویسندگانی است که دو بعد روان شناختی شخصیت قهرمان های خود «سیاهی و سپیدی » را به بهترین شکل ترسیم و تجزیه و تحلیل می نماید و به دنبال علت های بیرونی و محیطی آن می گردد. «تورگنیف» صحنه های این کتاب را با «صحرای محشر» کتاب «کمدی الهی» دانته مقایسه کرده است.

مجله ی «زمان» با وجود اینکه در مدت کوتاهی پنج هزار آبونه پیدا کرد در پس شلوغی ها و شورش های سن پترزبورگ در ۱۸۶۳ توقیف شد و داستایوفسکی این بار و برای احتیاط از روسیه دور می شود و در فرانسه به دختر جوان و باهوشی که عاشق اوست ملحق می شود. بازی در کازینو او را به شدت به خود جلب می کند؛ فقر و بی پولی از طرفی و جذبه بردهای بی حساب از طرف دیگر در او وسوسه ی بازی کردن و قمار را به وجود می اورد و او در این عرصه بالاخره بازنده می شود. طی این گشت اروپایی به همان اندازه که فرهنگ، هنر، معماری و مردم سالاری آن ها را می ستاید، از فقر، فساد، نظام سرمایه داری و بورژوازی شان انتقاد می کند.

به نظر می رسد که در سفرش به لندن ملاقاتی نیز با «باکونین» انقلابی و آنارشیست معروف و یکی از اعضای «انترناسیونال اول» داشته است. به طور کلی سال ۱۸۶۳، ۱۸۶۴، ۱۸۶۵ سال های بسیار بدی برای او هستند. طی این سال ها برادر و همسر اولش را از دست می دهد، مجله ی «زمان» از انتشار می افتد و زن مورد علاقه اش از ازدواج با او سرباز می زند. در این سال ها فقر مادی هم به او فشار می اورد؛ طلب کارها و رباخواران به او هجوم می آورند به طوری که در ۱۸۶۵ زندگی او به حراج گذاشته می شود. در این فاصله روزنامه ی دیگری را به نام «دوران» منتشر می کند که آن نیز بعد از فاصله ی کوتاهی به خاطر مسائل مالی تعطیل می شود. «جنایت و مکافات» در سال ۱۸۶۶ منتشر می شود که داستان جوان پر شور و متوهمی است به نام «راسکولینکف» که خود را وظیفه مند می داند برای برقراری «عدالت» خانم پیر رباخواری را به قتل برساند و عمری را در عذاب و درد روحی و مکافات بگذراند. این رمان بینش های مذهبی و عرفانی و شاید بتوانیم بگوییم به نوعی «وجودگرایی» نویسنده را نشان می دهد و بعضی معتقدند که این نوشته، الهام بخش رمان «مسخ» «کافکا» بوده است. «نیچه» فیلسوف بزرگ آلمانی آثار داستایوفسکی را ستایش می کند و بخصوص در مورد این کتاب می گوید: «داستایوفسکی تنها کسی است که به من مطالبی از روانشناسی آموخت!» رمان از خلال پرسوناژهای متعدد و رنگارنگ از مطالب دیگر فلسفی و اجتماعی نیز صحبت می نماید و حتی در عین طرد سوسیالیسم از سیستم سرمایه داری که در حال به وجود آمدن در روسیه آن روز است نیز شدیدا انتقاد می کند.

n25260 رمان «قمارباز» که طرح آن مدت ها بود در ذهنش رخنه کرده بود در همین زمان منتشر می شود. برای دیکته کردن این رمان خانم تندنویس جوانی را استخدام کرده بود به نام «آنا اسنتیکین». این همکاری و همنشینی بالاخره در سال ۱۸۶۷ منجر به ازدواج می شود. در شب ازدواج او دچار حمله ی صرعی سختی می شود. این رمان به شکلی پرتره ی خود نویسنده است و از تجربه ی شخصی او در قمار حکایت می کند. این رمان بارها سوژه ی سینماگران بوده است؛ اولین بار توسط «لویی داگن» فرانسوی در ۱۹۳۸، «کلود آتان لارا» فیلم ساز دیگر فرانسوی در سال ۱۹۵۸و بالاخر ه فیلم تلویزیونی در ۱۹۶۲ توسط «فرانسوا ژیر». زوج داستایوفسکی تصمیم می گیرد که مدتی از روسیه دور باشد تا شاید در غربت تالم و غم، عزاها و شکست ها و فشارهای مالی و بدهی ها که کشش وحشتناک و بیمارگون فئودور برای بازی و قمار آن را بسیار وخیم کرده است تسکین پذیرد. این مهاجرت ۴ سال طول می کشد.

 

رمان «ابله» در ۱۸۶۸ منتشر می شود. در این رمان اجتماع فئودال و پول پرست و بیمار روسیه تزاری را می بینیم که در آن جایی برای پرنس ورشکسته «میشکین» که جوان خوش قلب و مصروعی است و کدهای اجتماعی رایج را نمی داند ( احتمالا خود نویسنده) و «آناستازیا» دختر جوان و باهوش و پاک و رمانتیک نیست و هر دو فنا می شوند و داستان به درام ختم می شود. در همین سال اولین فرزند او متولد می شود که چند ماهی بیشتر زنده نمی ماند و خانواده را در غم عظیمی فرو می برد. داستایوفسکی در نامه ای می نویسد « با وجود همه ی بدبختی ها زندگی را دوست می دارم» از رمان «ابله» چندین فیلم سینمایی تهیه شده است. یک فیلم فرانسوی با شرکت «ژرار فیلیپ» در نقش پرس در سال های ۱۹۵۰، یک فیلم ژاپنی به کارگردانی «آکیرا کوروساوا» در سال ۱۹۵۱و یک فیلم تلویزیونی روسی ۱۰ ساعته در ۲۰۰۳

 

n24520در ۱۸۶۹ فرزند دختری به نام «لیوبوف» به دنیا می آید و خانواده به شهر «درسدن» در آلمان نقل مکان می کند. در همین حال در اروپا و در وطن داستایوفسکی اتفاق های مهمی می افتد؛ از جمله «جنگ و صلح» اثر پنج جلدی تولستوی منتشر می شود که او را هم به فکر نوشتن اثری فناناپذیر می اندازد. «پروس» به فرانسه لشکرکشی می کند، ۱۸۷۰ همه ی اروپا و منجمله روسیه در التهاب است. نوشته های این دوران نوعی اخلاق گرایی و عرفان و انسان دوستی را توصیه می کند. داستایوفسکی از هم فکران سابق و روشنفکران چپ دور می شود. طی این سال «شوهر ابدی» و سپس در ۱۸۷۱ «فریفتگان» را منتشر می کند. این کتاب بحث و جدل فراوان در اجتماع آن روز به وجود می آورد، در حالی که امروزه شاید بتوان گفت در حقیقت رمان، انتقادی از همه ی ایدئولوژی هاست و یا این که در هر ایدئولوژی ای عده ای «فریفته» می شوند. این اثر در ۱۹۵۹ توسط «آلبرکامو» در پاریس بر روی صحنه آمد. او در این مورد می گوید با خواندن رمان فریفتگان در تزلزلی طولانی فرورفته است. در ۱۹۸۸ «آندره وایدا» با هنر پیشگی «الیزابل هوپر» از آن فیلمی تهیه کرد و «نائومی کاپون» در ۱۹۶۹ نیز از آن فیلمی تلویزیونی ساخت.

«فریفتگان» در عین حال رمانی است سیاسی و الهام گرفته از یک اتفاق سیاسی واقعی (کشته شدن اشتباهی دانشجوی جوانی توسط یک گروه کوچک انقلابی و مخفی) و به هم ریختگی های اجتماعی و سیاسی سال های ۱۸۷۰٫ طی این سال داستایوفسکی کم کم به فکر مراجعت به وطن می افتد. او پنجاه سال دارد ولی پیرتر و فرسوده تر و خسته تر به نظر می رسد. در ۱۸۷۱ پسری به نام «فئودور» به دنیا می آید و به او نیروی جدیدی می دهد، تصمیم می گیرد که دیگر قمار نکند و از این «سراب لعنتی» بگریزد. قبل از مراجعت به وطن و از ترس پلیس تزاری با وجود مخالفت همسرش «آنا» همه نوشته های زمان مهاجرت خود را می سوزاند. تنها دفترچه هایی از این رمان ها و نت هایی که برای رمان های آینده تهیه کرده است توسط «آنا» حفظ می شوند.

 

5241اولین سال های بازگشت از نظر مالی به سختی می گذرند. با بخش ادبی روزنامه ی محافظه کار «شهروند» همکاری می کند، مسئله ای که مخالفت و انتقاد روشنفکران را بر می انگیزد. در سال های بعد روزنامه ی «یک نویسنده» را در می آورد که در جهتی «مترقی» سیر می کند. در مراجعت از آلمان داستایوفسکی نویسنده ای مشهور و محجوب است و حتی برای انقلابی ها و سوسیالیست ها که قسمتی از افکار فلسفی و محافظه کارانه او را نمی پسندند مثل «بلینسکی»، «نکراسف»، «تولستوی» و شخصیت های سیاسی چون «پلخانوف». اروپا در طغیان است و در روسیه تزاری شورش ها تظاهرات و تروریسم با قدرت مطلقه تزار دست و پنجه نرم می کنند و در پاریس «کمون» به وجود آمده است؛ ۱۸۷۱٫

در همین سال و در جواب روزنامه نگاری که نظر او را راجع به حوادث فرانسه و «کمون پاریس» سوال می کند با طفره می گوید «دنیا با زیبایی و توسط زیبایی نجات پیدا خواهد کرد.» جوابی که کاملا روح «زیبایی شناس» او را به معنی کامل کلمه و روان عرفانی او را به خوبی نشان می دهد. رمان «مرد جوان» درباره ی تاثیر تعلیم و تربیت در زندگی انسان هاست و در عین حال نوعی ستایش از «اصالت نسبی» که انتقادهای زیادی را در جامعه نویسندگان و روشنفکران برمی انگیزد. رمان شرح زندگی نوجوانی به نام «آرکادی» است که سرنمون یک جوان روس و مطلع آن دوره است. این نوجوان نتیجه رابطه ی نامشروع «ورسیلف» مردی فئودال ولی فهمیده و مطلع و کتاب خوانده و «سوفیا» همسر جوان و زیبای یکی از نوکرانش، دهقان پیر و پرهیزکاری به نام «مکار» است که بچه را قانونا به خاطر عشق به همسرش به رسمیت می شناسد. داستایوفسکی همیشه تصویر اصیلی از زن روس بخصوص در طبقات متوسط و فقیر می سازد و می گوید « گو اینکه زیبایی ظاهرشان زودگذر است ولی زیبایی باطنشان به خاطر قدرت دوست داشتن عظیم دیرپاست.» تم فداکاری در عشق را همیشه در آثار داستایوفسکی می بینیم. در این رمان از خلال شخصیت قهرمان ها و اجتماع آشفته ی آن روز روسیه «گسیختگی» روانی داستایوفسکی نیز محسوس است. گسیختگی روحی بین گرایش های متضاد، از یک طرف دفاع از نظام جابر و اشرافی حاکم و از طرف دیگر احساس لزوم تغییرهای عمیق و پایه ای در مملکت برای «روسیه» ای که آن قدر به آن علاقه مند است. او از فکرهای مترقی و انقلابی خود صرف نظر کرده بود و چاره را در تذهیب فکری و روحی هم وطنانش از خلال مذهب و عرفان و زیبایی شناسی و ادب و هنر می دانست در حالی که روسیه عمیقا چیز دیگر می گفت و می خواست. طی این سال ها وضعیت اقتصادی او رو به بهبود و رفاه می رود و آرامشی نسبی پیدا می کند و محبوبیت و معروفیت او عالم گیر می شود. در ۱۸۷۷ «نکراسف» فوت می کند و داستایوفسکی با وجود این که فکرهای سیاسی و اجتماعی غیر همگون داشتند در تشییع جنازه او شرکت می کند و در خطابه ای نکراسف را شاعری عظیم و وطن پرست می داند. وضع سلامتی او زیاد درخشان نیست و حمله های صرعی تشدید پیدا می کند. خوشبختانه طی همین سال به عضویت آکادمی علوم در قسمت زبان و ادبیات انتخاب می شود و غرق شادی می گردد. روزنامه «یک نویسنده» کماکان منتشر می شود و رمان های «زن مهربان» و «رویای یک مرد مسخره» منتشر می شوند.

در ۱۸۷۸ پسر دوم او «آلکسی» در سن ۴ سالگی و در پس یک حمله ی صرعی بدخیم فوت می کند و این در موقعیتی است که داستایوفسکی مشغول تحریر نگارش رمان بزرگ خود «برداران کارامازوف» است. رمان «برادارن کارمازوف» به عقیده ی بسیاری شاهکار داستایوفسکی است و بعضی نیز آن را یکی از چند شاهکار دراماتیک تاریخ می دانند. زیگموند فروید از آن جمله است. این کتاب نقاشی کامل اجتماع روسیه ی آن زمان است. در پلان اول شخصیت های رمان قرار دارند و در پلان دوم اجتماع در هم ریخته و سهمگین آن زمان روسیه. برادران کارامازوف کتابی است اجتماعی و فلسفی و بخصوص روانشناسی از خلال پدیده بزرگ و مخوف و نادر قتل پدر و مهارتی که نویسنده در تعریف و تشریح شخصیت ها و باورهای فلسفی و سیاسی آن ها دارد. این کتاب رمان تضادهای بنیادی انسان هاست و حتی مکان ها، پدر هرزه و رذل در مقابل پدر روحانی، فرشته «آلیوشا» در مقابل دیو «فئودور پاولویچ»، کاباره و خانه عیاشی در مقابل دیر و کلیسا و افکار و فلسفه ی سوسیالیستی در مقابل فلسفه ی مسیحیت. دنیای کتاب بسیار وسیع است و در آن ده ها پرسوناژ به چشم می خورند و سبک نگارش آن نیز شاعرانه و مهیج است به طوری که می توان آن را رمان سنتزی که تمام افکار کلیدی و فلسفی داستایوفسکی را در بر می گیرند دانست.

واقعه ی مهم پرده برداری از مجسمه ی «پوشکین» در مسکو در ششم ژوئن ۱۸۸۰ اتفاق می افتد و به دعوت انجمن دوستداران ادبیات روس خطابه ی آغازین را داستایوفسکی ایراد می کند و در مقابل جمعیتی انبوه از تئوری های خود، منجمله نقش عظیم و تعیین کننده «؟؟ های هنری و ادبی و علمی در سرنوشت انسان ها دفاع می کند و به خاطر عشق و اعتمادی که به ملت روس داشت در پایان فکر و آرزو می کند که آزادی کامل در مملکت ما ممکن است». کتاب برادران کارمازوف و خطابه درباره پوشکین در غروب زندگی اش از او یک نویسنده و یک متفکر می سازد. در ۲۸ ژانویه ۱۸۸۱ داستایوفسکی در پی یک خونریزی فوت می کند. عجیب این است که طبق گفته ی همسرش او روز مرگش را می دانست! داستایوفسکی نویسنده ای که «با حروف و کلمه قلب انسان ها را می سوزاند» در گذشت. در تشییع جنازه او بیش از سی هزار نفر شرکت کردند.

تجزیه و تحلیل روان شناختی داستایوفسکی و آثارش

امروزه با وجود پژوهش های متعددی که طی یک قرن درباره ی داستایوفسکی و آثار و قهرمان های رمان هایش صورت گرفته اند، هنوز تمام قسمت های شخصیت بغرنج و مسحور کننده او برایمان روشن نشده اند. همه ی پژوهشگران در جست وجوی ریشه های خلاقیت ادبی این نویسنده بوده اند و این سوال را مطرح کرده اند که آیا بیماری منشاء خلاقیت است یا نوع محیط خانوادگی و شخصیت والدین و ضربه ها و اتفاق های دوران کودکی و نوجوانی از جمله بیماری مادر و از دست دادن زودرس او قتل پدر در شرایطی مشکوک یا محیط اجتماعی و سیاسی بی ثبات و ناامن و ناسالم آن دوره ی روسیه تزاری که در سن جوانی منجر به زندانی شدن و تبعید او به سیبری گردید؟ می توانیم با اعتقاد ادعا کنیم که هر کدام از این عامل ها به نوبه ی خود ژن خلاق نویسنده را به شکلی آبیاری کرده اند. در مورد بیماری صرع او مطلقا تردیدی وجود ندارد زیرا از طرفی خود نویسنده بارها از آن یاد می کند و بعضی از حمله ها را با ظرافت و دقت موشکافانه شرح می دهد، از طرف دیگر نزدیکان و اطرافیان او نیز که شاهد حمله ها بوده اند منجمله مادرش از آن صحبت کرده اند. تعدادی از قهرمان های رمان های او نیز دچار حمله های صرعی می شوند مانند «استاوروگین»در «فریفتگان»، «اوردینف» در «صاحب خانه»، «گولیادکین» در «دوگانگی» و بالاخره «پرنس میشکین» در رمان «ابله». نویسنده این حمله های صرعی خاص (روحی و عاطفی) را با اتمسفر عجیب و مرموز و اضطراب آور و گاهی «سورئالیستی» به شکلی استثنایی شرح می دهد و پر واضح است که خود نویسنده از پیش تجربه این حمله ها را داشته است. بدین خاطر و همان طور که قبلا نیز گفتیم داستایوفسکی مورد توجه خاص متخصصان و پژوهشگران اعصاب و روان قرار گرفته است و نوشته های او به فهم و شناخت حمله های صرعی، این پدیده عجیب و مرموز روان انسان کمک بسیار کرده است زیرا این نوع فرصت که فردی باهوش و استثنایی از «درون» به بیماری خود بنگرد و آن را به قلم آورد در علم کمتر پیش می آید بخصوص اگر زبردستی و قدرت نگارش و فصاحت نویسنده بزرگی را داشته باشد که بعد روان شناسی در آثار او جلب نظر می کند. ناگفته نماند که حمله های صرعی نویسنده و شخصیت های رمان هایش همیشه در شرایط هیجانی و دشوار و دردناک روحی زندگی به وجود می آیند و به داستان جو خاصی می بخشد.

عامل دیگری که در خلاقیت ادبی نویسنده نقش داشته است محیط زندگی کودکی با همه ی کمبودها و ضربه هایش بوده است. مادرش فهمیده و مهربان ولی بیمار بود و خیلی زود پسر بچه را از حضور مهربانش محروم کرد. اولین حمله ی صرعی او مقارن با وخامت حال مادر و «حادثه ای تکان دهنده در زندگی پدر و مادر» بود که چیز زیادی از آن نمی دانیم و می تواند احتمالا در حد یک «راز مگو» ی خانوادگی باشد که هرگز فاش نشد. بدین ترتیب پسر آرام آرام کینه ای از پدر به دل گرفت. قتل فجیع پدر در ۱۸ سالگی فئودور گو اینکه ضربه ی تکان دهنده ی دیگری بود و همان روزها او را دچار یک حمله ی شدید صرعی نمود ولی به نقل قول از نزدیکان در او احساس سبکی و آزادی را به وجود آورد. «زیگموند فروید» این حمله ها را در رابطه با «فانتاسم» «قتل پدر» و یا «پدرکشی» می داند که از فانتاسم های کهن اسطوره ای، کینه و گرایش به «پدرکشی» یا «شاه کشی» در اغلب آثار نویسنده منعکس است و در «برادران کارامازوف» به اوج دراماتیک خود می رسد.

پس از مرگ پدر و با روحی متلاطم شروع به نوشتن می کند. پدیده ی «مصالحه و کنار آمدن» با واقعیت خود و دنیا با کار و خواندن و نوشتن، فکر کردن و خلقت، خلاء های روحی و عاطفی او را کم و بیش پر می کنند و افسردگی عمیق اش را تسکین می دهند. بدین ترتیب در جنبش زندگی قرار می گیرد، شعر و ادبیات روس و دنیا او را بیش از پیش مفتون خود می کنند. پس از موفقیت در امتحان مهندسی و یک سال پس از آن از کار خود استعفا می دهد و امنیت مالی را فدای الهام ها و نویدهای بلند پروازانه ی روحی و ادبی می کند و در این انتخاب غریزی در حقیقت در جهت حفظ تمامیت وجودی خود گام برمی دارد زیرا انسانی مثل او اگر به خلقت ادبی دست نمی زد با آن گذشته و آن بیماری احتمالا کارش به جنون می کشید.

عامل مهم دیگری که در حفظ او و خلاقیت اش نقش داشته تضاد های شخصیتی عمیق اوست که تا آخر عمر او را راحت نگذاشتند. در محیط اولیه ی خانوادگی، مادر هنرمند و مهربان و مذهبی بود و برای پسرش تصویری قابل تقدیس داشت. مستخدمان زن مهربان و از اعماق ملت روس ارتدوکس بیرون آمده بودند، پدر چندان توجهی به مذهب نداشت و مردی لائیک بود.

محیط اجتماعی آن دوره ی روسیه بخصوص مسکو و شهرهای بزرگ دیگر آشوب زده بود و دو نیروی متضاد به شکلی ظاهرا نامحسوس در نبرد بودند، از طرفی دربار و نجیب زادگان و هیات به اصطلاح حاکم و پلیس و نیروهای دیگر سرکوب که به نوعی از تایید و طرفداری کلیسا بهره می بردند و در عین حال از گرایش عمیق مذهبی ملت روس نیز هم، از طرف دیگر سوسیالیست ها و انقلابی ها و نیروهای ترقی خواه دیگر که گرایش های روشنفکرانه و آزادی خواهانه داشتند. در چنین زمینه ی خانوادگی و اجتماعی است که نویسنده ی ما زندگی و رشد می کند و این مطلب تا حدودی علت های تضادهای روحی و درونی او را به ما نشان می دهد. داستایوفسکی در سال های اول جوانی و قبل از زندان و تبعید با انقلابی ها و سوسیالیست ها همکاری نزدیک داشت ولی در بازگشت از تبعید بر عکس توسل به روش های قهرآمیز را تخطئه می کند و مداح روش های صلح آمیز و اصلاح طلبانه می شود. انسان دوستی و پاکی و عدالت و عشق به مردم همانند حضرت مسیح را تبلیغ می کند به طوری که این تضاد و تغییر جهت بسیاری از دوستان و همگامان و روشنفکران را متعجب می کند. چند نکته توجه ما را جلب می کند و به شکلی علت های این تغییرها و تضادها را به ما نشان می دهند.

نخست این که تغییرهای خلقی و شخصیتی فرد مصروع به مراتب شدیدتر از فرد عادی است. نکته ی دیگر تعهد و قولی است که قبل از آزادی به مقام های پلیس برای دست برداشتن از همه ی فعالیت های سیاسی مخالف داده است و نکته ی سوم این که بالاخره مبارزه و انقلاب روزی منجر به «شاه کشی» که معادلی از «پدر کشی» است می شود و این درست همان فانتاسم ای است که کوشش کرده از آن فاصله بگیرد! نکته ی آخر حاکی از این است که سال ها زندگی در سیبری و مجاورت دائم با مجرمان مختلف به کشف دو قطب متضاد در هر انسانی انجامیده است، قطب مثبت خدایی و فرشته وار و قطب شیطانی که به نوعی با هم همزیستی دارند و شرایط زمانی و مکانی و اجتماعی است که تفوق یکی از این دو گرایش به دیگری را میسر می سازد. داستایوفسکی خود بر این تضاد و شکاف شخصیتی آگاهی دارد و طی رمان « دو گانگی » و از خلال شخصیت «گولیادکین» از آن صحبت می کند. داستایوفسکی می گوید: «احساس تضاد و دوگانگی وحشتناک است و می تواند به جنون بینجامد!»

داستایوفسکی به خاطر شخصیت برجسته و استثنایی اش، افسردگی و تضاد خود را با خلق آثار ادبی جبران کرد و شخصیت های فراموش نشدنی رمان های او نیز از همین تضاد ها برخوردارند و میزان شیطان صفتی یا فرشته واری، شهوت یا پرهیزکاری آن هاست که کاراکتر قوی و جذاب آن ها را به وجود می آورد. پرسوناژ ایده آل داستایوفسکی را در «ویکتورهوگو» نویسنده ی فرانسوی همزمان او می بینیم که در عین آفریدن شاهکار ادبی و ابدی «بینوایان» با همه ی دلتنگی و افسردگی که داشت توانست مرد سیاسی و اجتماعی بی باکی هم باشد. داستایوفسکی توانست از نگون بختی ها و ضربه ها و سیاهی های زندگی و حتی بیماری فراتر رود و در اجتماعی دیگر از خود نویسنده ای عظیم بسازد.

 

منابع : anthropology – ویکی پدیا – تمام عیار – کتاب نام آوران بزرگ جهان
ویرایش و نشر : ایران ادیب

2 دیدگاه در “فیودور داستایفسکی ، نویسنده ای عصیان زده

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *