بیوگرافی جیمز جویس ، نویسنده ای که به ۱۳ زبان سخن می گفت

-جیمز جویس : زاده ۲ فوریه ۱۸۸۲ دوبلین, ایرلند – ۱۳ ژانویه ۱۹۴۱ زوریخ, سوئیس

بیوگرافی جیمز جویس ، نویسنده ای که به ۱۳ زبان سخن می گفتجیمز آگوستین آلویسیوس جویس در ۲ فوریه ۱۸۸۲ در خانواده‌ای متوسط در دوبلین به دنیا آمد.او اولین فرزند خانواده بود و سه برادر و شش خواهر هم داشت. حالت جدی چهره‌اش سرد و بی‌روح بود و از همان کودکی عینک می‌زد.

پدر جویس، جان، کارهای زیادی را تجربه کرده بود. نظیر تحصیل در رشته‌ی پزشکی، قایقرانی، خوانندگی، بازیگری تئاتر ولی دائم‌الخمری‌اش باعث شده بود که روز به روز وضعیت اجتماعی و مالی‌اش رو به وخامت بگذارد. با این حال جان جویس دوست داشت پسرش تحصیلات خوبی داشته باشد. برای همین معلمی سرخانه برای جیمز گرفت.

بعدها جیمز که صدای زیبای پدرش را به ارث برده بود، به گروه خوانندگان پیوست. یکی از دوستان دوران کودکی او تعریف می‌کند که خانه آن‌ها مملو از موسیقی بود. پدرش آواز می‌خواند، مادرش پیانو می‌زد و بچه‌ها هم مانند یک گروه کر آن‌ها را همراهی می‌کردند.

در سن شش سالگی به مدرسه شبانه‌روزی کلانگزوود رفت. مدرسه‌ای که در واقع یک بنای تاریخی محسوب می‌شد و افسانه‌های زیادی درباره‌ی قسمت‌های مختلف آن گفته می‌شد و به ترس و وحشت کودکان تازه وارد دامن می‌زد. با این حال جویس زودتر از معمول به آن‌جا عادت کرد.

موفقیت‌های درسی او همه را متوجه هوش و استعداد غیر عادی آن کودک عینکی کرد. رفته رفته معلم‌ها به جویس علاقه‌مند شدند و توجه بیشتری به او نشان می‌دادند.به موازات همین وقایع شرایط روحی پدرش به دلیل ازدیاد در مصرف الکل رو به وخامت گذاشت.

در سال ۱۸۹۱ هنگامی که پارنل، رهبر جنبش استقلال طلب ایرلند ، درگذشت جویس که بیش از نه سال نداشت، شعری برایش سرود به طوری که پدرش از خواندن آن شعر به هیجان آمد و آن را در نسخه‌های متعدد بین دوستان و آشنایان خود پخش کرد.

جویس در سال ۱۸۹۳ در سن یازده سالگی وارد دبیرستان «بلودر» کالج شد.دیری نپایید که با نوشتن مقاله‌هایی درباره‌ی موضوع‌های گوناگون نبوغ خود را به اثبات رسانید. شعر می‌گفت و داستان می‌نوشت. مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه نوشت و به نام «سیل هوتس» و مجموعه‌ی شعری به نام «روحیه» سرود.

زندگی ادبی جویس از دوران دبیرستان شروع می‌شود. به تدریج که دوران کودکی را پشت‌سر می‌نهاد و قدم به دوره‌ی نوجوانی می‌گذاشت تضاد بیشتری با تعلیمات مسیحیت پیدا می‌کرد و به هنر و ادبیات روی می‌آورد. او هر روز بیش از پیش از همکلاسی‌های خود فاصله‌ می‌گرفت. مطالعات وسیعی را آغاز کرد. تعداد زیادی کتاب را در مدت کوتاهی مطالعه کرد. وقتی به نویسنده‌ای علاقه‌مند می‌شد، همه‌ی کتاب‌های او را می‌خواند. مرتب به تئاتر می رفت و نمایشنامه‌ها را نقد می‌کرد. بعد نوشته‌های خود را با نقد‌هایی که در نشریه‌ها می‌آمد مقایسه می کرد. شعر می‌گفت و داستان می‌نوشت. وی سپس در سن شانزده سالگی در حالی که به سه زبان خارجی تسلط داشت دوره‌ی دبیرستان را به پایان رسانید و وارد دانشگاه شد.

بیوگرافی جیمز جویس ، نویسنده ای که به ۱۳ زبان سخن می گفتدر سال ۱۸۹۸ در همان سن در دانشگاه دوبلین به تحصیل فلسفه و ادبیات انگلیسی پرداخت. مطالعات وسیع او جایی برای درس‌های دانشگاهی باقی نگذاشته بود. تقریباً همه چیز را خوانده بود و می‌توانست درباره‌ی هر موضوعی اظهار نظر کند. استادان دانشگاه به دیده‌ی احترام به او می‌نگریستند و به نظراتش ارج می‌نهادند. جویس در سال اول دانشجویی مقاله‌ای درباره‌ی کاستی‌های نمایش مکبث اثر شکسپیر نوشت.

جویس در سال ۱۸۹۹ در انجمن ادبی دوبلین سخنرانی جامعی درباره‌ی «زندگی و نمایشنامه» ارائه داد و با دقت به نقد و تحلیل ادبیات مدرن و آثار ایبسن پرداخت. این سخنرانی جنجال بسیاری برپا کرد. به طوری که از انتشار آن جلوگیری به عمل آمد و این در حالی بود که بعدها معلوم شد هیچ‌یک از مخالفانش آثار ایبسن را نخوانده‌اند.

جویس جوان رفته رفته ایمان خود را به کلیسا از دست می‌داد. بی‌آنکه علاقه‌ای به مشارکت در جنبش‌های میهن‌پرستانه دانشجویان، که در آن زمان طرفداران بسیاری داشت، ابراز کند. نوعی بی‌اعتنایی در نگاهش دیده می‌شد. لباس‌هایش همیشه کثیف و نامرتب بود.

او به خاطر علاقه‌ی زیادی که به ایبسن، نمایشنامه نویس معروف نروژی، داشت زبان نروژی را آموخت. در سال ۱۹۰۰ درباره‌ی یکی از نمایشنامه‌های او به نام «هنگامی که ما مردگان بر می‌خیزیم» نقدی نوشت که در مجله‌ای به چاپ رسید. انتشار این مقاله در یک مجله‌ی معتبر ادبی موفقیت بزرگی برای او به حساب می‌آمد، به ویژه که ایبسن خود پس از خواندن این مقاله در نامه‌ای به یکی از دوستان ایرلند‌ی‌اش از جویس ۱۸ ساله تجلیل و دیدگاه او را بسیار عمیق و عالمانه توصیف کرده بود.

جویس در سال ۱۹۰۰ نمایشنامه‌ای به نام «شغل درخشان» نوشت ولی دو سال بعد آن را پاره کرد و نمایشنامه‌ی دیگری به شعر سرود به نام «جنس رؤیا» که تنها بخش کوچکی از آن باقی مانده است. هم‌چنین دیوان شعری سرود به نام «روشنایی و تاریکی» که فقط بخش «تاریکی» آن باقی مانده است.

او «گرهارد هاپتمان» نویسنده‌ی آلمانی بسیار علاقه‌مند شد و برای خواندن آثارش زبان آلمانی را فراگرفت. در تابستان ۱۹۰۱ دو نمایشنامه‌ از این نویسنده به نام‌های «پیش از طلوع خوشید» و «میشل کرامر» را ترجمه کرد. این نمایشنامه‌ها که قرار بود اجرا شود به دلیل اعمال نظر بعضی از افراد با نفوذ به روی صحنه نرفت و به جای آن‌ها نمایشنامه‌ی مبتذلی اجرا شد. جویس که حق خود را پایمال شده می‌دید و این شیوه‌ی برخورد را ننگی برای جامعه‌ی تئاتر ایرلند تلقی می‌کرد، مقاله‌ای به نام «دوره‌ی عوام» نوشت و به عوام‌گرایی تئاتر ایرلند حمله کرد.

جویس در سال ۱۹۰۲ به دلیل فقر شدید به فکر افتاد که با تحصیل پزشکی نیازهای مالی خود و خانواده‌اش را تأمین کند تا بتواند فعالیت‌های ادبی‌اش را بهتر پی بگیرد. او فکر می‌کرد می‌تواند مخارج تحصیلی خود را با انجام کارهای دانشجویی تأمین کند. ولی با وجود این که در امتحان قبول شده بود، دانشجوی دیگری برای آن کار برگزیده شد. این تبعیض علنی روح جوان و حساس او را چنان آزرد که ادامه‌ی زندگی در ایرلند را برای او ناممکن ساخت. بنابراین تصمیم گرفت که هرچه زودتر وطن خود را برای ادامه‌ی تحصیل ترک کند.

بیوگرافی جیمز جویس ، نویسنده ای که به ۱۳ زبان سخن می گفتاو در سال ۱۹۰۳ به پاریس رفت. «ویلیام باتلرییتس» شاعر ایرلندی که تا آن زمان به ارزش‌های والای جویس جوان پی برده بود، تا جایی که می‌توانست به او کمک کرد. او اطمینان داشت که جویس می‌تواند با نوشتن نقد برای مجله‌های فرانسه و تدریس زبان انگلیسی مخارج خود را در پاریس تأمین کند. ولی جویس مشکلات دیگری پیدا کرد، مثلاً برنامه‌ی درسی بسیار مشکل، ارائه سخنرانی‌های مفصل به زبان فرانسه، بالا بودن مخارج، تغییر آب و هوا و غذا، بیماری و بی‌علاقگی به پزشکی، از جمله‌ی این مشکلات بودند. اما این عوامل چنان قوی نبودند که او را از تحصیل باز دارند. خبر بیماری مادرش بود که او را به دوبلین بازگرداند.

مادر جویس به سرطان کبد مبتلا شده بود و او می‌دانست که کاری از دستش ساخته نیست. تنها کاری که می‌کرد این بود که گاهی برایش پیانو می‌زد. پدرش بیش از پیش میگساری و بدرفتاری می‌کرد. سر انجام، در آگوست ۱۹۰۳، مادر جویس در حالی که ده فرزند بین ۸ تا ۲۱ ساله را تنها می‌گذاشت در ۴۴ سالگی درگذشت.

در پایان اگوست ۱۹۰۳ جویس به کار نقد ادبی خود در روزنامه‌ی دیلی اکسپرس بازگشت. در عرض چند ماه، چندین نقد ادبی از او به چاپ رسید. سرانجام به خاطر انتقاد شدید از کتاب مورد حمایت سردبیر، از روزنامه اخراج شد.

در اوایل سال ۱۹۰۴ جویس با شنیدن خبر انتشار یک نشریه‌ی جدید فرهنگی به نام «دانا» تصمیم می‌گیرد شرح زندگی خود را با دیدی طنزآمیز بنویسد. به توصیه‌ی برادرش نامش را «تصویر هنرمند» گذاشت و در طول یک روز آن را نوشت و برای نشریه فرستاد. سردبیر نشریه ضمن تعریف از سبک نویسندگی این اثر، از انتشار آن سرباز زد. زیرا در آن به روابط جنسی اشاره شده بود.

در جولای ۱۹۰۴ با دختری بیست ساله به نام «نورا باناکل» آشنا شد. نورا در سال ۱۸۸۴ در خانواده‌ی فقیر در شهر «گالوِی» به دنیا آمده بود. هنگامی که جویس با نورا آشنا شد، او در یک هتل کار می‌کرد. نورا که احساس می‌کرد در دنیا کسی را ندارد، از آشنایی با جویس استقبال کرد. جویس شیفته‌ی سادگی، سرزندگی و شوخ طبعی این دختر بی‌خانمان شهرستانی شده بود. گرچه نورا دختری کاملاً معمولی با تحصیلات ابتدایی بود و هیچ درکی از ادبیات نداشت اما جویس شیفته‌ی او شده بود.

در همین روزها یکی از دوستانش به او پیشنهاد کرد در ازای یک پوند داستان کوتاهی برای نشریه‌ی «آیرش هومستد» بنویسد. این واقعه شروع مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه «دوبلینی‌ها» بود. او این پیشنهاد را پذیرفت و اولین داستانش را به نام «خواهرها» نوشت که بلافاصله در ۱۳ آگوست به چاپ رسید. سپس «ایولین» در دهم سپتامیر و «بعد از مسابقه» در هفدهم دسامبر به چاپ رسید. اما استقبالی از آن‌ها نشد. چندی بعد تعدادی از شعرهایش را که ملهم از نورا بود منتشر کرد.

جویس با مدرسه‌ای در زوریخ به نام «برلیتس» مکاتبه کرد و موافقت آن‌ها را برای تدریس در آن‌جا به دست آورد و در ۸ اکتبر ۱۹۰۴ با نورا که از خانواده‌اش می‌گریخت بدان‌جا سفر کرد.

وقتی به زوریخ رسیدند، رئیس مدرسه از مکاتبه‌ی قبلی با جویس اظهار بی‌اطلاعی کرد و گفت جای خالی ندارد، ولی ممکن است شعبه‌ی دیگر این مدرسه در شهر «تریست» ایتالیا، که در آن زمان قسمتی از خاک امپراطوری اتریش بود، به معلم احتیاج داشته باشد. آن‌ها بی‌درنگ به آن‌جا رفتند. در آن‌جا نیز متوجه شدند که کس دیگری را استخدام کرده‌اند. پولی نداشتند و هیچ کس راهم نمی‌شناختند. چند روز بعد مطلع شدند شعبه‌ی جدیدی از همان مدرسه که به تازگی در شهر «پولا» تأسیس شده بود، به معلم نیاز دارد. سرانجام جویس در این مدرسه استخدام شد و مقرر گردید که به افسران نیروی دریایی اتریش، زبان ایتالیایی بیاموزد. ولی در آمدش آنقدر کم بود که به سختی می‌توانستند زندگی کنند. سر و وضع بسیار فقیرانه‌ای داشتند و کم می‌خوردند.

بیوگرافی جیمز جویس ، نویسنده ای که به ۱۳ زبان سخن می گفتبعد از مدتی به شعبه‌ای از همان مدرسه در شهر «تریست» منتقل شد. در آن روزها به طور همزمان «استیون قهرمان» (که کتاب تغییر عنوان یافته‌ی «تصویر هنرمند» بود) و داستان‌های کوتاه «دوبلینی‌ها» را می‌نوشت. در هشتم ماه مه ۱۹۰۵ «یک حادثه‌ی دردناک» و در سیزدهم ژوئیه «پانسیون» در ۱۶ همان ماه «هم پالکی‌ها» و در روز اول سپتامبر «روز گل پیچک در ستاد انتخابات» را به نگارش در آورد.

او اکنون دو کتاب آماده داشت؛ دیوان شعر «موسیقی مجلسی» و مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه «دوبلینی‌ها»، هر دو کتاب را به ناشرش داد. او امیدوار بود انتشار این دو کتاب مشکلات مالی‌ آ‌ن‌ها را کاهش دهد. ولی چنین نشد، برعکس، ناشر برای انتشار «موسیقی مجلسی» از او در خواست پول کرد. و از چاپ دوبلینی‌ها به خاطر توهین به ملکه‌ی ویکتوریا سر باز زد.

در طی این مدت برادرش، استانیسلاس، نیز نزد آن‌ها آمد و به تدریس زبان انگلیسی در همان مدرسه پرداخت ولی بعد از چندی مدرسه اعلام کرد که به دومعلم زبان انگلیسی نیاز ندارد. چون «استانیسلاس» تازه آمده بود و زبان دیگری نیز نمی‌دانست جویس مجبور شد پیش قدم شود و کارش را رها کند.

یکی از شاگردانش کاری برای او در یکی از بانک‌های رم به عنوان مترجم پیدا کرد. جویس همه‌ی بدهی‌هایش را برای استانیسلاس گذاشت و به همراه نورا به رم رفت و با حقوق بسیار کم مشغول به کار شد.

علت عمده‌ی فقر آن‌ها خرج‌های بی‌حسابشان بود. در روزهای اول هر ماه هرچه داشتند خرج می‌کردند. مرتب بیرون غذا می‌خوردند. به اپرا، تئاتر و اخیراً به سینما می‌رفتند. وقتی پولشان تمام می‌شد، جویس به استانیسلاس نامه می‌نوشت و از او پول قرض می‌کرد.

او سرانجام تصمیم خود را گرفت. کار و آپارتمانش را رها کرد و با آینده‌ای نامعلوم و جیبی خالی به تریست بازگشت. بار دیگر به اصرار شاگردانش با هفته‌ای چند ساعت در مدرسه‌ی برلیتس مشغول به کار شد. همچنین سردبیر روزنامه‌ی پیکولو از او دعوت کرد مقاله‌هایی درباره‌ی امپراطوری‌ها بنویسد. موفقیت این مقاله باعث شد تا برای ایراد سخنرانی‌هایی به دانشگاه پوپولو دعوت شود.

بازگشت دوباره‌ی جویس به ایرلند با ناملایماتی در زندگی عاشقانه‌اش همراه بود که او بالاخره با تحمل مشقاتی چند توانست آن‌ها را برطرف سازد و از نو به روال طبیعی زندگی خانوادگی‌اش باز گردد. جویس در مدت اقامت خود در ایرلند هر چه بیشتر برای انتشار و اجرای قرارداد انتشار کتاب دوبلینی‌ها تلاش می‌کرد، با مشکلات بیشتری مواجه می‌شد. از آن‌جا که او به اسم واقعی رستوران‌ها و مغازه‌ها و مشروب‌فروشی‌ها اشاره کرده بود، در معرض خطر شکایت صاحبان آن‌ها قرار داشت. ناشر او تنها به شرط دریافت هزار پوند برای پرداخت به شکایت‌های احتمالی، حاضر به انتشار کتاب بود.

انتشار این کتاب به یک دردسر واقعی تبدیل شده بود. در تمام مدت جویس یا پیش ناشر بود یا در دفتر وکیل. ناشر هر روز یک ایراد جدید می‌گرفت: به شاه توهین شده است، ضد ایرلندی است، ضد اخلاقی است، به اسم‌ها واقعی اشاره شده است و غیره. جویس به نورا نوشت:«من از این داستان‌ها مانند یک بچه در رحم تصورات خود مراقبت کرده‌ام و ماه‌ها آن‌ها را با فکر و حافظه‌ام تغذیه نموده‌ام.»

دیگر خسته شده بود. شب‌ها به خانه می‌آمد و به پیانو پناه می‌برد. وضعیت چاپ کتاب روز به روز بدتر می‌شد، ناشر می‌ترسید کتاب را چاپ کند. با این وجود مرحله‌ی تایپ انجام شده بود، کار دوباره متوقف شد. و او از ترس این‌که مبادا کسی نسخه‌ی تایپ شده را صحافی کند، آن را در آتش انداخت و به کلی از بین برد. جویس دیگر کاری در ایرلند نداشت. در همان دوره آن‌جا را برای همیشه ترک کرد.

برخلاف همه‌ی ناملایماتی که جویس در وطن خود و از جانب هم‌وطنانش تحمل کرده بود، در امپراطوری اتریش و در شهر تریست به عنوان منتقد ادبی و صاحب‌نظر مسائل سیاسی ایرلند شهرت بسیاری کسب کرده بود.

در سال ۱۹۱۳، گراند ریچارد در نامه‌ای از لندن اظهار داشت که در تصمیم خود تجدید نظر کرده است و حاضر است دوبلینی‌ها را منتشر کند. در همین زمان، نامه‌ی دیگری از «ازرا پاند» شاعر آمریکایی به دستش رسید. او از طریق ویلیام باترییتس با جویس آشنا شده بود و از او درخواست کرده بود که آثار بیشتری برایش بفرستد.

جویس بخش‌هایی از رمان «تصویر هنرمند در جوانی» را برای او فرستاد. پاند به شدت شیفته‌ی این اثر شد و آن را به طور پی در پی در دوم فوریه ۱۹۱۴ در مجله‌ی ادبی نوگرای «اگوئیست» به چاپ رساند. چهار ماه بعد، در ژوئن ۱۹۱۴ سرانجام پس از ده سال تلاش و انتظار، کتاب دوبلینی‌ها منتشر شد.

سال‌های ۱۹۱۲ تا ۱۹۱۴ برای خانواده‌ی جویس سال‌هایی بسیار آرام و توأم با آسایش بود اما این آرامش دیری نپایید، چرا که جنگ جهانی اول آغاز شد و جویس مجبور شد به شهر زوریخ در سوییس برود.

بیوگرافی جیمز جویس ، نویسنده ای که به ۱۳ زبان سخن می گفتجویس از سال ۱۹۰۷ به دنبال تب روماتیسمی از ناراحتی چشم رنج می‌برد. در زوزیخ التهاب عنبیه گرفت و دوسال بعد، ناگهان به هنگام راه رفتن دچار دردی شدید شد. دردی که چنان شد که دیگر نمی‌توانست چشمانش را باز کند. نه می‌توانست چیزی بنویسد و نه بخواند.

در این مدت نورا وظیفه‌ی سنگین چشم‌های جویس را به عهده گرفت. او خبرها، نقدها، مقاله‌های ادبی و روزنامه‌ها و مجله‌ها را برای جویس می‌خواند و مانند منشی مکاتبات او را انجام می‌داد. پزشکان در این مورد معتقد بودند که تنها راه درمان عمل جراحی است. این جراحی آغاز یک سلسله جراحی بود که در نهایت با بدست آوردن بینایی تقریبی برای جویس همراه بود.

رابطه‌ی جویس و نورا بسیار جالب بود. بعضی از دوستانشان معتقد بودند که نورا جویس را مانند یک بچه تر و خشک می‌کند. او را بچه‌ای می‌انگارد که با کتاب‌هایش که به منزله‌ی اسباب‌بازی هستند، خود را سرگرم می‌کند. نورا همیشه به جویس می‌گفت:«این چیزهای بی سر و ته چیه که می‌نویسی؟ چرا کتابی نمی‌نویسی که به درد بخوره، سر و ته داشته باشه. وقتی آدم می‌خونه اقلاً بفهمه.»

او تا پایان عمر هیچ‌وقت باور نکرد که شوهرش مرد بزرگی بوده است. جویس همیشه از بی‌اعتنایی و نفرت او نسبت به نوشته‌هایش تعجب می‌کرد. نورا با بچه‌ها هم سختگیری بیشتری داشت و گاهی آن‌ها را تنبیه می‌کرد. ولی جویس با یادآوردن کتک‌های پدر دالی در مدرسه هیچ‌وقت بچه‌ها را تنبیه نمی‌کرد و همیشه می‌گفت:«بچه‌ها را باید با محبت تربیت کرد، نه با تنبیه.»
از خصوصیات دیگر جویس ترسویی بیش از حد او بود. مثلاً از رعد و برق می‌ترسید. به همین خاطر هیچ‌وقت تنها سفر نمی‌کرد و اقلاً پسرش را که حالا نوجوان تنومندی شده بود به همراه خود می‌برد. در ملاقات‌هایی که بعدها با ارنست همینگوی داشتند، وقتی او از ماجراهای سفر آفریقا تعریف می‌کرد لرزه بر اندام جویس می‌افتاد و مایه‌ی تفریح اطرافیان می‌شد. مثلاً یکی از دلایلی که دیگر به ایرلند سفر نکرد این بود که می‌ترسید کاتولیک‌های افراطی او را ترور کنند.

جویس هم‌چنان سخت کار می‌کرد و بخش‌های نهایی رمان دیگری به نام «اولیس» را می‌نوشت که از دو سال پیش به طور پی در پی در مجله‌ی «لیتل ریویو» چاپ می‌شد. این مجله تمایل زیادی به نثر نوگرا داشت و دو خانم آن‌ها را اداره می‌کردند. آن‌ها پس از خواندن اولین قسمت این داستان چنان به هیجان آمدند که خطر پیگرد قانونی آن را پذیرفتند و تصمیم گرفتند به هر قیمیت شده آن را چاپ کنند.

احتمال زیادی داشت که این رمان به خاطر بیان صریح و بی‌پرده درباره‌ی موضوع‌های جنسی توقیف شود و مجله تحت پیگرد قانونی قرار گیرد. که البته چنین هم شد. آن‌ها به انتشار بخش‌های دیگری از کتاب ادامه دادند، تا این‌که اداره‌ی مبارزه با فساد نیویورک در سپتامبر ۱۹۲۰ رسماً از این مجله شکایت کرد و مدیران آن به دادگاه فراخوانده شدند.

وکیل مدافع پرونده ابتدا صلاحیت دادگاه را برای رسیدگی به چنین پرونده‌ای رد کرد. سپس تعدادی از سردبیران نشریات مختلف را به عنوان شاهد فراخواند. یکی از آن‌ها این کتاب را اثر ادبی برجسته‌ای خواند که به هیچ وجه تأثیر منفی بر اخلاق جامعه نخواهد داشت. بعد کوشید تا با استناد به نظریه‌های فروید انگیزه‌ی چنین نوشته‌هایی را بشکافد. ولی از نظر دادگاه اتهام فروید کمتر از جویس نبود.

بیوگرافی جیمز جویس ، نویسنده ای که به ۱۳ زبان سخن می گفتدادستان در خواست کرد بخش‌های مورد اتهام کتاب در دادگاه خوانده شود. به دستور رئیس دادگاه کتاب نباید در حضور زنان خوانده می‌شد؛ بنابراین دستور داد زنان دادگاه را ترک کنند؛ در حالی که متهمین هر دو زن بودند و می‌بایست در دادگاه حضور می‌داشتند. پس از خواندن کتاب، دو تن از قاضی‌ها اعلام کردند که چیزی از آن نفهمیده‌اند. پس ختم جلسه اعلام شد تا قضات کتاب را به خوبی در منزل بخوانند و سپس تصمیم بگیرند.

دادگاه پس از یک هفته دوباره تشکیل شد. کوشش‌های وکیل مدافع به جایی نرسید. مدیران مجله محکوم به پرداخت ۵۰ دلار به عنوان جریمه شدند و همچنین باید می‌پذیرفتند که این کتاب بدترین کتاب جهان است در غیر این صورت به زندان می‌افتادند. آن‌ها پذیرفتند و این واقعه نه تنها انتشار پی در پی اولیس را در آن مجله متوقف کرد، بلکه دیگر هیچ ناشری حاضر به چاپ آن در قالب کتاب نبود.

در سال ۱۹۲۵ «ساموئل رات» سردبیر مجله‌ی «تو ورلدز» برای اولین بار، رمان «شب عزای فینگن» را به طور پی در پی در آمریکا به چاپ رساند. او در ابتدا دویست دلار برای جویس فرستاد و قول داد که باز هم برایش پول بفرستد، ولی به قول خود عمل نکرد. جویس اهمیتی نداد. تا این که سال بعد خبر رسید که او بدون اجازه‌ی جویس کتاب «اولیس» را با تیراژ بسیار بالایی چاپ کرده است.

جویس با چند دفتر حقوقی برای پیگیری شکایتش صحبت کرد ولی هیچ‌یک حاضر نشدند بپذیرند. تا اینکه بر آن شد تا خود وارد عمل شود و یک اعتراض بین‌المللی از طرف نویسندگان و دانشمندان سراسر جهان بر ضد ساموئل رات ایجاد کند. به کمک یکی از دوستان وکیل خود شکایت‌نامه‌ای نوشت و نسخه‌هایی از آن را برای امضا به نویسندگان کشورهای مختلف فرستاد. ۱۶۷ نویسنده و دانشمند از جمله آلبرت اینشتین این شکایت‌نامه را امضا کردند. شکایت نامه در فوریه‌ی ۱۹۲۷ به چاپ رسید ولی تأثیری نکرد و تا هفت ماه بعد هم اولیس به طور مرتب منتشر شد. تا اینکه اقدامات قانونی شخصی جویس از انتشار آن جلوگیری کرد.

سال های پایانی و مرگ
در نهایت بیماری چشمی جویس منجر به آن شد تا بارها و بارها تن به عمل جراحی دهد طوری که کم کم نسبت به هرگونه جراحی دچار ترس و وحشت شده بود. مدتی بود که از ناراحتی و درد معده رنج می‌برد. بعد از بروز دردی شدید در معده‌ دکتر تشخیص عمل جراحی داد ولی جویس نپذیرفت. همین شد که کار رو به وخامت گذاشت و ناچار عملش کردند. بعد از عمل دچار عفونت داخلی شد و در سیزدهم ژانویه ۱۹۴۱ درگذشت.

گروهی رمان اولیس وی را بزرگ‌ترین رمان سده بیستم خوانده‌اند. او تمام آثارش را نه به زبان مادری که به زبان انگلیسی می‌نوشت. او همراه ویرجینیا وولف از اولین کسانی بودند که به شیوهٔ جریان سیال ذهن می‌نوشتند. وی می‌توانست به ۱۳ زبان سخن گوید .

بیوگرافی جیمز جویس ، نویسنده ای که به ۱۳ زبان سخن می گفتآثار
کمیت کار وی اندک بود : دو دفتر شعر ، یک نمایشنامه ، پانزده داستان کوتاه ، سه رمان ، چند نقد . ولی دستاورد وی بی‌مانند است و از نظر تأثیر در تکامل داستان‌نویسی امروز، شاید بی‌همتا.

اشعار
موسیقی مجلسی – (۱۹۰۷) – (شامل ۳۶ سرود)

رمان
پرتره‌ای از مرد هنرمند در جوانی – (۱۹۱۶)
اولیس – (۱۹۲۲)
رستاخیز فینیگان یا بیداری فینیگان‌ها – (۱۹۳۹)

مجموعه داستان
دوبلینی‌ها – (۱۹۱۸)

نمایشنامه
تبعیدی‌ها – (۱۹۱۴)

 

 

 

منابع : زندگی نامه نقل از مسیح نروزی – ویکی پدیا – وبلاگ عاشقان میخرند
ویرایش و نشر : ایران ادیب

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *